خاطرات خوش فرزند از زبان يك مادر در شهرستان ايوان
امتیاز:
🔶️خاطرات خوش فرزند
📝قصهیِ خانهیِ ما؛ از سکوتِ تنهایی تا حس خوب با هم بودن»
♻️با اومدن اولین فرزندم، خونهمون کمکم رنگ و بوی تازهای گرفت.
همهچیز عوض شد؛
زندگی انگار معنی تازهای پیدا کرده بود.
دخترم که بزرگتر شد، توی همون قد کشیدنها، یه گوشههایی از تنهاییشو میدیدم.
وقتی ساعتها با دوست های خیالیش حرف میزد،
براشون اسم میذاشت و نقش خواهر و برادرهاشو خودش به تنهایی بازی میکرد…
میخندید، اما اون تهِ خندههاش یه خلوتی بود که فقط یه مادر میفهمه.
دلم میخواست یه همقدم داشته باشه،
یکی که توی بازیهاش فقط تماشاگر نباشه.
با اومدن بچه دوم، خونهمون یه تکون اساسی خورد.
دیگه صدای خندهها تکنفره نبود.
قهرهای کوتاه، آشتیهای شیرین و ...
پانیسا دیگه با دوست خیالی حرف نمیزد؛
حالا یه همبازی واقعی داشت.
یاد گرفت تقسیم کنه، صبر کنه، مراقب باشه.
وحالا که بچه سوم اومده…
دیگه خونه فقط یه خونه نیست،
یه جهان کوچیکه با قلب هایی که کنار هم میتپین.
صبحها با صدای دویدنها شروع میشه،
ظهرها با خندههای دستهجمعی،
و شبها با قصهای که هر سهتاشون نصفهنیمه گوش میدن و خوابشون میبره...
این وسط گاهی خسته میشم،
گاهی آرزو میکنم چند دقیقه سکوت داشته باشم…
اما ته دلم میدونم
این صداها و خنده ها ،
قشنگترین موسیقی زندگی منه...
خونهمون حالا ؛
پر شده از خاطره و حس خوب «با هم بودن»
خدایا شکرت 🌸